ریتم در موسیقی

قطعاً تا به حال پیش آمده که با دقت به ضربان قلبتان و نظم فواصل زمانی آن توجه کنید. نظمی که متوجه آن می شوید چیزی نیست جز همان “ضرب‌آهنگ” یا “ریتم”، که در طبیعت و محیط اطرافمان به وفور اتفاق می افتد و در دنیای موسیقی نیز آن را به کار گرفته ایم تا به قطعات موسیقی انسجام و در عین حال هیجان ببخشیم. ما (شنوندگان موسیقی) این نظم را در سطوح مختلف درک می کنیم و در نتیجه گاهی با یک قطعه موسیقی دست می زنیم یا پا می کوبیم و یا سر تکان می دهیم. ریتم غریزی ترین درک ما انسان ها از ساختار موسیقی است و بنیادی ترین و مستقل ترین عنصر آن به شمار می‌رود، اما همین مفهوم ساده می تواند به اشکال پیچیده و گوناگونی نمود پیدا کند. در هر سبکی از موسیقی، نوع خاصی از ریتم را شاهد هستیم که می تواند در معرفی آن سبک نیز نقش داشته باشد. ریتم مانند یک نیروی نامرئی، موسیقی را به سمت جلو هدایت می کند و باعث می شود تمامی اصوات از یک نظم واحد تبعیت کنند. برای درک ساختارهای مختلف ریتمیک و پیچیدگی آنها، لازم است بدانیم که خود ریتم از چه اجزایی تشکیل شده است و هر کدام از این اجزا چگونه می تواند ریتم را به تناسب سبک و فضای قطعات موسیقی تغییر بدهد. در ادامه این مقاله برای بررسی اجزا و جنبه های مختلف ریتم با ما همراه باشید:

ضرب (پالس)

مفهوم ضرب یا پالس (Beat, Pulse)، نخستین قدم برای شناختن ریتم است. البته همه ما با این مؤلفه از ریتم آشنایی دیرینه داریم. اولین درک ما از “ضرب”، در دوران جنینی و از طریق حس کردن ضربان قلب مادر اتفاق می افتد. گفته می شود که ایستادن انسان بر روی دو پا، عامل دیگری است که موجب شد درکی از حرکات تکرار شونده و نتیجتاً ریتم بدست آوریم. به همین دلیل همواره موسیقی و رقص (حرکات موزون) رابطه تنگاتنگی با یکدیگر داشته اند. ضرب، کوچک ترین واحد ریتم است و از کنار هم قرار گرفتن ضرب ها، ریتم به معنای واقعی شکل می گیرد و موسیقی با نظمی مشخص به حرکت در می آید.

تمپو (سرعت)

ابتدایی ترین راه برای ایجاد تغییر در ساختار ریتم، این است که سرعت وقوع پالس ها را تندتر یا کندتر کنیم. اصطلاح ایتالیایی “تمپو (Tempo)” که به معنای سرعت است، مشخص کننده این مؤلفه در موسیقی است. کلماتی از قبیل Allegro، Andante، Moderato، Largo، Adagio… به میزان سریع یا کند بودن ضرب های یک قطعه موسیقی اشاره دارند. تمپو می تواند ارتباط مستقیمی با سطح انرژی و یا حس و حال یک قطعه موسیقی داشته باشد. برای مثال، انتظارمان از یک آهنگ شاد و هیجان آور تمپویی نسبتاً سریع است و در مقابل، وقتی یک موسیقی غمگین را به خاطر می آوریم معمولاً حتی در ذهنمان با تمپوی آرامی همراه است.

تقسیمات ضرب

ضرب های اصلی هر قطعه موسیقی، چارچوب ریتمیک اصلی آن قطعه را بنا می کنند. اما در مرحله بعد، می خواهیم تا نت های موسیقی را با کشش (دیرند) های مختلف، منطبق بر این چارچوب اجرا کنیم. بنابراین هر ضرب با تقسیماتی که مبنای آن سیستم “دو دویی” است به دو یا چند ضرب با زمان (کشش) مساوی تقسیم می شود و به این شکل به ساختار کامل تری از ریتم دست می یابیم. با تقسیم هر ضرب به چندین ضرب، ریتم به مقوله پویا تری تبدیل می شود که می توان ملودی ها و ترانه ها را به اشکال مختلف بر بستر آن پیاده سازی نمود. با انجام این تقسیمات، سیستم های ریتمیک مختلف مانند نمونه های متداول 2/4 و 4/4 و 3/4 و 6/8 و حالات دیگر بوجود می آید که در واقع دسته بندی های مختلفی از ضرب های ایجاد شده هستند. این علائم که به آنها “میزان‌نما” می گویند، نشانگر نظام ریتمیک یک قطعه موسیقی هستند. در کسر میزان‌نما، عدد صورت نشان دهنده ی تعداد ضرب های هر “میزان” یا دسته، و عدد مخرج نشان دهنده آن است که هر ضرب را منطبق بر چه کششی از یک نت موسیقی در نظر گرفته ایم. برای مثال در میزان نمای 4/4 (چهار چهار)، عدد صورت مشخص می کند که هر چهار ضرب متوالی یک میزان را تشکیل می دهند و هر کدام از این چهار ضرب را برابر یک نت سیاه (که یک چهارم نت مرجع یا همان نت “گرد” است) فرض می کنیم.

تأکید (آکسان)

پس از آشنایی با ضرب، تمپو و تقسیمات ضربی، به چهارمین مؤلفه مهم ریتم می رسیم. آکسان یا تأکید (Accent)، مشخص کننده اهمیت هر ضرب است. در واقع آکسان مشخص می کند که کدام ضرب ها از سایر ضرب ها مهم تر هستند. متعاقباً به ضرب های مهم تر، بهای بیشتری داده می شود و ضرب های کم اهمیت تر نیز جای خودشان را در بین ضرب های مهم پیدا خواهند کرد. تأکید یا آکسان، بخشی از درک غریزی ما از ریتم است. اگر مدت کوتاهی به صدای یکنواخت تیک تاک عقربه ساعت گوش کنید، ناگهان متوجه می شوید که دارید ضرب ها را به دسته های دوتایی یا چهارتایی تقسیم می کنید و مغز شما ناخودآگاه بین این ضرب های متوالی تفاوت قائل می شود و بر روی یکی از آنها تأکید قرار می دهد. این مسأله در موسیقی، ضرب ها را به دو دسته ی “ضرب قوی” و “ضرب ضعیف” تبدیل می کند. این اتفاق از اهمیت بسیاری برخوردار است و در پرداختن به مباحث ملودی و هارمونی نیز باید به تأکیدهای ریتمیک و نقش آنها توجه داشت.

سَنکُپ

اگر تأکیدهای ریتمیک موسیقی را جابجا کنیم، یا بعبارتی به شکلی “غیر منتظره” تأکیدها را از ضرب های قوی به ضرب های ضعیف منتقل کنیم، “سَنکُپ” ایجاد کرده ایم. سنکپ (Syncopation) به جذابیت ریتم می افزاید و آن را از حالت یکنواختی در می آورد. شکلی از سنکپ که در قرن 20 و 21 در سبک های امروزی مرسوم شد، ملودی را به اندازه ای نامشخص نسبت به بخش ریتمیک موسیقی (که معمولاً سازهای کوبه ای مثل درامز یا پرکاشن یا کاخون، و سازهای باس مثل گیتار باس یا کنترباس آن را تشکیل می دهند) سبقت می دهد یا عقب می اندازد. عقب ماندن نسبی ملودی از بخش ریتمیک از مشخصه های سبک جز (Jazz) است که در آن خواننده یا نوازنده ساز سولو، به این ترتیب با کمی تأخیر نسبت به ریتم، نت های خود را اجرا می کند. در شکل دیگر سنکپ مدرن، عکس این اتفاق برقرار است، یعنی ملودی با کمی عجله نسبت به بخش ریتمیک شنیده می شود. این نوع از سنکپ، ریشه در موسیقی کوبایی دارد اما در موسیقی پاپ امروزی بسیار مرسوم است. شکل امروزی سنکپ، یک حس رهایی را در ریتم پدید می آورد که باعث می شود موسیقی از حالت ماشینی و ریاضیاتی در آید و به محصولی ملموس تر برای انسان تبدیل شود.